چون عهده نمیشود کسی فردا را

حالی خوش کن تو این دل شیدا را

می نوش به نور ماه ای ماه که ماه

می نوش به نور ماه ای ماه که ماه

بسیار بتابد و بسیار بتابد و نیابد ما را

بسیار بتابد و نیابد ما را

من هیچ ندانم که مرا آنکه سرشت

از اهل بهشت کرد یا دوزخ زشت

جامی و بتی و بربطی بر لب کشت

این هر سه مرا نقد و ترا نسیه بهشت

جامی و بتی و بربطی بر لب کشت

این هر سه مرا نقد و ترا نسیه بهشت

ابر آمد و زار بر سر سبزه گریست

بی باده ارغوان نمیباید زیست

این سبزه که امروز تماشاگه ماست

تا سبزه خاک ما تماشاگه کیست

نظرات

نظر بگذارید

در پاسخ به

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد