آشوبی با مشتت به تخت میکوبی

اتاقتم تاریکه هیشکی نمیتونه بیاد نزدیکت

بیتابی شبارو با این گریه ها میخوابی

نگاهتم غمگینه حتی هوای خونه هم سنگینه

میپرسی اینو از خودت چرا تنهایی و این روزگار سهم منه

بیزاری از این گریه های نیمه شب این درد تکراری و از همه

میپرسی اینو از خودت چرا تنهایی و این روزگار سهم منه

بیزاری از این گریه های نیمه شب این درد تکراری و از همه

ترسیدی حتی از عکست که تو آینه دیدی

انگار شدی دیوونه کی حال این دیوونه رو میدونه

دیوونه میمونی چون میدونی هیشکی نیس قدرتو بدونه

میترسی از این خونه این خونه مثل یه زندونه

بیداری بیزاری از هرکی که میخنده غمگینی

حتی هوای خونتم سنگینه سنگینه

میپرسی اینو از خودت چرا تنهایی و این روزگار سهم منه

بیزاری از این گریه های نیمه شب این درد تکراری و از همه

میپرسی اینو از خودت چرا تنهایی و این روزگار سهم منه

بیزاری از این گریه های نیمه شب این درد تکراری و از همه

ترسیدی حتی از عکست که تو آینه دیدی

انگار شدی دیوونه کی حال این دیوونه رو میدونه

نظرات

نظر بگذارید

در پاسخ به

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد